تبليغاتX
برای دلم
برای دلم

هر چیزی که خوش آید

بخوان ما را
منم پروردگارت
خالقت از ذره ای نا چيز
صدايم كن، مرا، آموزگار قادر خود را، قلم را، علم را، من هديه‌ات كردم
بخوان ما را
منم معشوق زيبايت
منم نزديك تر از تو، به تو
اينك صدايم كن، رها كن غير ما را، سوی ما بازآ
‌منم پرو دگار پاك بی همتا
منم زيبا، كه زيبا بنده ام را دوست می‌دارم
تو بگشا گوش دل
پروردگارت با تو می‌گويد: تو را در بيكران دنياي تنهايان، رهايت من نخواهم كرد
بساط روزی خود را به من بسپار
رها كن غصه يك لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی، طی كن
عزيزا، من خدايي خوب می دانم
تو دعوت كن مرا بر خود، به اشكي يا صدايي، ميهمانم كن كه من چشمان اشك آلوده‌ات را دوست مي‌دارم
طلب كن خالق خود را
بجو ما را
تو خواهی يافت كه عاشق ميشوي بر ما و عاشق مي‌شوم بر تو كه وصل عاشق و معشوق هم، آهسته مي‌گويم، خدايي عالمي دارد
قسم بر عاشقان پاك با ايمان
قسم بر اسب‌های خسته در ميدان
تو را در بهترين اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
تكيه كن بر من
قسم بر روز، هنگامی كه عالم را بگيرد نور
قسم بر اختران روشن، اما دور
رهايت من نخواهم كرد بخوان ما را كه مي‌گويد كه تو خواندن نمي‌داني؟
تو بگشا لب
تو غير از ما، خداي ديگري داري؟
رها كن غير ما را آشتي كن با خداي خود، تو غير از ما چه مي جويي؟
تو با هر كس به جز با ما، چه مي‌گويي؟
و تو بی من چه داری؟ هيچ!
بگو با من چه كم داري عزيزم، هيچ!!!
هزاران كهكشان و كوه و دريا را و خورشيد و گياه و نور و هستي را، برای جلوه خود آفريدم من
ولي وقتي تو را من آفريدم، بر خودم احسنت مي‌گفتم
تويي زيباتر از خورشيد زيبايم
تويي والاترين مهمان دنيايم كه دنيا، چيزی چون تو را، كم داشت
تو ای محبوب‌تر مهمان دنيايم
نمي‌خواني چرا ما را؟؟
مگر آيا كسی هم با خدايش قهر مي‌گردد؟
هزاران توبه‌ات را گرچه بشكستي، ببينم من تو را از در گهم راندم؟
اگر در روزگار سختيت خواندي مرا
اما به روز شاديت، يك لحظه هم يادم نمي‌كردي به رويت بنده من، هيچ آوردم؟؟
كه می ترساندت از من؟
رها كن آن خداي دور، آ‌ن نامهربان معبود، آن مخلوق خود را
اين منم پروردگار مهربانت، خالقت
اينك صدايم كن مرا، با قطره اشكي به پيش آور دو دست خالي خود را
با زبان بسته‌ات كاري ندارم ليك غوغاي دل بشكسته‌ات را من شنيدم
غريب اين زمين خاكيم، آيا عزيزم، حاجتي داري؟
تو اي از ما كنون برگشته‌اي، اما كلام آشتي را تو نميداني؟
 ببينم، چشم‌هاي خيست آيا ،گفته‌اي دارند؟
بخوان ما را
بگردان قبله‌ات را سوي ما اينك وضويي كن
خجالت ميكشي از من بگو، جز من، كس ديگر نمي‌فهمد به نجوايي صدايم كن
بدان آغوش من باز است
برای درك آغوشم شروع كن يک قدم با تو
تمام گام‌هاي مانده‌اش با من
نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 10:9 توسط یه غریبه | |

 

سلام از همون روز اولي كه قصد كرديم به اين سفر زيارتي بريم تصميم گرفتم تمام خاطره هاي اين سفرو يادداشت كنم يه جايي تا يادم نره و الان تصميم گرفته سفرناممون به قم رو براتون بنويسم سفري كه تماما يه نفر داشت ما رو با خودش ميبرد اين ور و اون ور من خيال ميكنم اصلا خودمون كاره اي نبوديم فقط و فقط اين يه نيرويي بود كه ما رو ميكشوند از همون اول كه يه دفعه شوشو زنگ زد بهم و گفت بيا بريم قم تا آخرششششششش پس تمام و كمال اين دست نوشته هاي منو بخونيد:


از شهر يزد كه حركت كرديم يه عالمه كارخانه هاي كاشي رو ديديم كه يه عالم دود ازشون بيرون ميومد و شهرستانهاي اطراشون رو آلوده ميكردن حسابي سه تايي در مورد اين كارخانه ها با هم صحبت كرديم كه بيچاره مردم ميبد كه درست تو شهرشون اين كارخانه هاي كاشي هست و با دودشون شهرشون رو آلوده كردن بعد يه چند ساعتي رانندگي به يه مسيري رسيديم كه تپه هايي كوهي خوشگل و جالبي داشت درست ميتونم مثل صورت يه پيرزن تشبيه كنم براتون كه صورتش چروكيده شده و بر هم فرو رفته (خنده ) آخرهاي مسير قم بوديم كه آبجي زهرا زنگ زد كه مهمونسرا اوكي شده و ميتونيد بريد مهمانسراي اداره كه زحمتشو كشيده بود برامون و از ادارشون برامون گرفته بود آدرسم داد بهمون ولي خب متوجه نشدم من هموني كه گفته بود به آقايي گفتم ولي مثل اينكه آقايي هم خسته شده بود و هم سردرد ديگه متوجه نميشد كجا رو زهرا ميگه براي همين از اونجايي كه گفته بود رد كرديم و وارد شهر قم شديم براي اينكه خسته بوديم و از اون مسير هم دور شده بوديم اول قسمت بود كه بريم زيارت حضرت معصومه خانم بزرگوار واااااااااي اصلا باورم نميشد اين قدر شهر قم بزرگ و شيك شده باشه رفتيم زيارت اول از همه ياد خواهر و دوستانم افتادم خيلي راحت تونستم برم جلو مادر شوشو هم همراه خودم بردم جلو چسبيديم به ضريح و دعا كرديم زيارت خونديم و نماز و چون دو تايي خسته بوديم اومديم بيرون شوشو منتظرمون نشسته بود گفتيم بريم دنبال مهمانسرا سرتون درد نيارم براي اينكه بهمون آدرس اشتباه دادن مردم قم سر از  جمكران در آورديم نا خودآگاه يكي كشوندمون جمكران نهارو و جاتون خالي اونجا خورديم تو محوطه جمكران و چون شوشو سرش درد ميكرد خوابيد و منو مادر شوشو رفتيم تو مسجد و نماز و زيارت خونديم و چند مدتي رو اونجا گذرونديم وااااي بگم از گنجشكاي مسجد آقا امام زمان قربونشون برم آقا انگاري اين گنجشكا جعل اونجا شده بودن از كنارشون رد ميشدي تكون نميخوردن با انسانها دوست بودن يه عالم گنجشك كه هيچ كي كاري بهشون نداشت اصلا خيلي ذوق كرده بودم ميخاستم بگيرمشون تو دستم و يه عالم بوسشون كنم بعد چند ساعتي كه جمكران بوديم دوباره رفتيم دنبال مهمانسرا گشتن با يه مكافاتي پيدا كرديم و رفتيم تو مهمانسرا همه خسته و كوفته شده بوديم ساعت 6 و نيم عصر بود كه همه خوابيديم وقتي چشم باز كرديم 5 صبح بود( ههههه خب خسته بوديم ديگه ) و چون يه مسجد خيليييييييي بزرگ كنار مهمانسرا بود منو مادر شوشو تصميم گرفتيم بريم نماز صبحمون رو اونجا بخونيم و چقدرم چسبيد آخر نماز يه آقايي اومد و بهمون شير داغ صلواتي داد كه .واقعا دستش درد نكنه و چقدرم چسبيد يه ليوانم براي شوشو خان در خانه برديم بعدم كم كم آماده شديم و رفتيم حرم خانم معصومه اين بار دل سير زيارت كرديم و نماز خونديم و دعا كرديم چند ساعتي رو اونجا بوديم بعد اومديم بيرون و يه گشتي تو شهر زديم و يه چيزايي خريديم منم يه چادر عربي خيلي خوشگل خريدم كه يعني شوشو جان برام خريد كه خيلي دوسش دارم و خوشگله من ميگفتم فردا صبح حركت كنيم كه به تاريكي نخوريم و يه سرم به كاشان بزنيم ولي آقايي ميگفت تا بعد از ظهر چيكار كنيم اينجا و ديگه كاري نداريم بكنيم و برگرديم و ميتونم شب رانندگي كنم ديگه منم نتونستم جلوشو بگيرم و همون بعد از شهر حركت كرديم به سمت كاشان تا اگر شد شبو كاشان باشيم تو راه مامان اس ام اس داد كه مشهد اردهال هم سراهتون بريد منم پرسيدم كي اونجاست ولي جوابي ندادن بازم يه نفر كشوندمون اون سمت نا خودآگاه شوشو پيچيد به سمت مشهد اردهال من نميدونم اين چه نيرويي بود كه ما رو مدام به اين سمت و اون سمت ميكشوند واقعا برام جاي تعجب بود رفتيم آخراي مسير بوديم شوشو گفت واي چقدر دوره راه كاش نيومده بوديم و چيكاري بود كرديم ولي وقتي رسيديم اونجا رفتيم تو امامزاده شوشو گفت از خادمش بپرسيم اصلا ايشون كي هستن و داستانش رو برامون تعريف كنن و واقعا هم چقدر قشنگ اون خادم تعريف كردددددد هممون از چشمامون اشك سرازير شده بود خيلي جو اونجا گرفته بود ما رو ما سوم امام حسين رفته بوديم كربلاي ايران باورمون نميشد حتي از قتلگاه آقا هم گذشته بوديم و متوجه نشده بوديم چه حالي داشتيم سه تايي( امامزاده سلطان علي محمد پسر امام محمد باقر (ع) بود اونجا خادم تعريف ميكرد كه : يه روز مردم كاشان ميرن نزد امام محمد باقر ميگن يه بزرگي رو آقا براي شهرمون بفرستيد كه مروج دينمون باشه آقا هم پسرشون سلطانعلي محمد رو همراهشون ميفرستن آقا سلطان علي سه ال اونجا مورج دين بودن تا اينكه يفكر كنم شاميان متوجه ميشن و سپاهي جمع ميكنن تا به جنگ آقا بيان آْقا رو يه مكاني كه همون قتلگاه آقاس و نزديكي مرقدشون هست محاصره ميكنن آقا 72 تن يار داشتن درست مثل امام حسين يكي يكي ياراشون كسب اجازه ميكنن براي جنگيدن با دشمن آقا ميگن با شما كاري ندارن و شما جلو نياين با من كار دارن ولي يكي يكي ياراشون شهيد ميشن آقا هم رو شهيد ميكنن و سرشون رو از تن جدا ميكنن درست مثل آقا امام حسين (ع) مردم فين آگاه ميشن كه دشمن به آقا حمله كرده سلاحهاي جنگيشون رو كه همون چوب بوده رو بر ميدارن و ميرن به كمك آقا كه متوجه ميشن آقا و يارانشون سه روزه به شهادت رسيدن آقا رو ميذارن لاي يه فرش و جوباشون رو بهش ميبندن و آقا رو ميارن به اين مكان و به خاك ميسپارنشون و يارانشون هم پايين مرقدشون يه سرابي هست توي اون سراب توي طابوت هاي سه طبقه ميذارن كه اين مراسم فكر كنم سومين هفته مهر ماه هر سال بصورت نمادين برگزار ميشه و به گفته خادم جمعيت مليوني تو حرم آقا جمع ميشن . جالب اينجاست كه يه سال آقاي بهجت ميان داخل سرداب ميشن كه جسدا رو به خاك بسپارن و گلاب پاشي كنند ميبينن كه تمام تناي اين ياران آقا سالم مونده دستور ميدن دره سرداب رو پلمپ كنن و ديگه هيچ كسي وارد اين سرداب نشه چون يه جور نبش قبر حساب ميشه ) وقتي حرفاي اون خادم تموم شد داشتن اذان ميگفتن رفتيم وضو گرفتيم و نماز عصرمون رو به جماعت داخل مسجد اونجا خونديم و چقدرم چسبيد بعدم زيارت كرديم و دعا كه بازم اونجا حسابي به دلم چسبيد و ياد دوستان و خواهرم و خانوادم كردم راهي شديم به سمت كاشان رفتيم قمصر كاشان شب بود ساعت 6 و نيم عصر رسيديم قمصر كاشان ميخاستم اونجا شبو بخابيم و صبح حركت كنيم به طرف يزد ولي هيچ پرنده اي تو قمصر بال نميزد ساعت 6 عصر اونجا و. حسابي هم هوا سرد بود به شوشو گفتم حالا كه نميخوابيم اينجا لااقل بيا گلاب بخريم اين قدر تعريف ميكنن بالاخره يه خونه اي پيدا كرديم و گفتيم گلاب كجا ميفروشن مرده هم تعارفمون كرد و برديم و تو خونش و بردمون تو زير زمين وقتي گفت بيايد بريم تو زير زمين منو شوشو دو تايي راستش ترسيديم كه بخورتمون نگاه همديگه كرديم و وارد زير زمينش شديم ديديم اووووووووووو تا دلت بخاد گلاب و عرقيجات داره اينجا و چون پول نقد زياد همراهمون نبود و بيشتر كارت داشتيم نتونستيم زياد گلاب بخريم يه شيشه كوچولو براي ماماني گرفتم و دو تا شيشه هم مادر شوشو گرفت براي خودش و يه چند تا شيشه عرقيجات يه شيشه درجه يك عالي هم گلاب گرفتم براي شله زرد نذري امام حسن كه هر سال برگزار ميكنيم .بنده خدا مرده ارزونتر حسامون كه براي اينكه براي نذري ميخاستيم و گفت ياد منم باشيد موقع پختن خيلي مرده خوش رو بود و من حسابي از خودم شرمنده شدم كه چنيم فكري در مورد اون بنده خدا كردم بالاخره تصميم گرفتيم از قمصر بيايم بيرونو به راهمون ادامه بديم رفتيم به سمت شهر اردستان وقتي رسيديم اونجا ساعت 11 شب شده بود و ما نتونستيم هيج جا پيدا كنيم براي خوابيدن به ناچار مجبور شديم به راهمون ادامه بديم و بريم به طرف نائين نكنه يه جايي پيدا كنيم كه شبو اونجا به سر ببريم و صبح زود حركت كنيم تو راه يه بازي براي خمودمون ميكرديم كه خوابمون نره آقايي براي راننده ترانزيتا جفت راهنما ميزد و انا هم بهش جواب ميدادن و نور بالا براش ميزدن و كلي ميخنديدمي و ذوق ميكرديم كه جوابمون رو داده شوشو ميگفت وقتي ما راهنما ميديم يعني بيداري و خسته نباشي اونم جواب ميده يعني ممنون تو هم خسته نباشي كلي كيف ميكرديم با اين بازي آخه اين وقت شب فقط راننده هاي كاميون و اين چيزا تو جاده بود رسيديم نائين همه خوابمون ميومد ولي هيچ كدوممون جرات نداشتيم بخابيم ميترسيديم منو مادر شوشو بخابيم شوشو پشت ماشين خوابش ببره تو نائين سراغ مهمانسرا گرفتيم گفتن بريد يه امامزاده هست اتاق داره ميتونيد اونجا بخابيد رفتيم اونجا و شبو به صبح رسونديم صبح زودم ساعت 6 زديم به جاده و حركت به سمت يزد ساعت 8 صبح بود كه رسيديم به شهر خودمون و رفتيم خونه مادر شوشو وقتي در خونه رو باز كرديم ديدم پدر شوشو داره ميره سره كار تا مارو ديد گل از گلش شكفت و خوشحال شد حسابي اين دو روز بهش گفته بود كه خانم خونش نبوده ديگه حسابي روبوسي كردم و نوبت مادر شوشو رسيده بود كه با كلي خنده بازي با مادر شوشو هم روبوسي كرد و نشستيم براي صبحانه خوردن بعدم خداحافظي كرديم و اومديم خونمون .

خيلي خوشحالم كه تونستيم اين سفر زيارتي رو بريم و خيلي خوشحال تر از اينكه تونستيم مادر شوشو رو همراه خودمون ببريم تا اوشون هم يه زيارتي كرده باشن فقط غصه ميخوردم كه چرا نتونستم مادر خودمو همراهمون ببريم آخه مامان نميتونست بياد و ميگفت اين جوري به دلم نميشينه انشالله اين دفعه همراه مامان خودم ميريم.انشالله نصيب و قسمت همه بشه كه اين سفر زيارتي رو برن.

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 9:58 توسط یه غریبه | |

www.sohagroup.com

 

شب ها زود بخواب. صبح ها زودتر بیدار شو.

نرمش کن. بدو. کم غذا بخور.

زیر بارون راه برو. گلوله برفی درست کن.

هرچندوقت یک بار نقاشی بکش.

در حمام آواز بخوان و کمی آب بازی کن.

سفید بپوش. آب نبات چوبی لیس بزن.

بستنی قیفی بخور . به کوچکتر ها سلام کن.

شعر بخوان . نامه ی کوتاه بنویس.

زیر جمله های خوبی که تو کتاب ها هست خط بکش.

به دوست های قدیمیت تلفن بزن.

شمال برو . شنا کن.

هفت تا سنگ تو آب بنداز و هفت تا آرزو بکن.

خواب ببین . شعر بخوان . بدو . چای بخور و برای دیگران چای دم کن.

جوراب های رنگی بپوش.

مادرت رو بغل کن . مادرت رو ببوس . مادرت رو بو کن.

به پدرت احترام بذار و حرفاش رو گوش کن.

دنبال بازی کن. اگرنشد وسطی بازی کن .

به برگ درخت ها دقت کن به بال پروانه ها دقت کن.

قاصدک ها رو بگیر و فوت کن. خواب ببین.

از خواب های بد بپر و آب بخور.

بسم الله الرحمن الرحیم بگو .

به باغ وحش برو . چرخ و فلک سوار شو . پشمک بخور.

کوه برو . هرجا خسته شدی یک کم دیگه هم ادامه بده.

خواب هات رو تعریف نکن . خواب هات رو بنویس.

یک تسبیح گلی سی و سه دانه ای داشته باش.

بخند. چشم هات رو روی هم بگذار . شعر بخون . سپید بپوش.

شیرینی بخر . با بچه ها توپ بازی کن . برای خودت برنامه بریز.

قبل از خواب موهات رو شانه کن. به سر خودت دستی بکش


خودت رو دوست داشته باش برای خودت دعا کن!

برای خودت دعا کن که آرام باشی.

وقتی توفان می آید تو همچنان آرام باشی

تا توفان از آرامش تو آرام بگیرد.

برای خودت دعا کن تا صبور باشی؛


آنقدر صبور باشی تا بالاخره ابرهای سیاه آسمون

کنار بروند و خورشید دوباره بتابد.

برای خودت دعا کن تا خورشید را بهتر بشناسی.

بتوانی هم صحبتش باشی و صبح ها برایش نان تازه بگیری.

برای خودت دعا کن که سر سفره ی خورشید بنشینی و چای آسمانی بنوشی.

برای خودت دعا کن تا همه ی شب هایت ماه داشته باشد؛

چون در تاریکی محض راه رفتن خیلی خطرناک است.

ماه چراغ کوچکی است که روشن شده تا جلوی پایت را ببینی.

برای خودت دعا کن تا همیشه جلوی پایت را ببینی؛ آخر راهی را که

باید بروی خیلی طولانی است. خیلی چاله چوله دارد؛ دام های زیادی

در آن پهن شده است و باریکه های خطرناکی دارد؛ پر از گردنه های حیران

و سنگلاخ های برف گیر است.

برای خودت دعا کن تا پاهایت خسته نشوند و بتوانی راه بیایی

چون هر جای راه بایستی مرده ای و مرگی که شکل نفس نکشیدن

به سراغ آدم بیاید، خیلی دردناک است.


هیچ وقت خودت را به مردن نزن.

برای خودت دعا کن که زنده بمانی . زنده ماندن چند راه حل ساده دارد!


برای اینکه زنده بمانی نباید بگذاری که هیچ وقت

بیشتر از چیزی که نیاز داری بخوابی.

باید همیشه با خدا در تماس باشی تا به تو بیداری بدهد.


بیداری هایی آمیخته با روشنایی ، صدا ، نور ، حرکت.


تو باید از خداوند شادمانی طلب کنی.همیشه سهمت را بخواه.


و بیشتر از آن چه که به تو شادمانی ارزانی می شود در دنیا شادمانی


بیافرین تا دیگران هم سهمشان را بگیرند.

برای اینکه زنده بمانی باید درست نفس بکشی و


نگذاری هیچ چیز ی سینه ات را آلوده کند.


برای اینکه زنده بمانی باید حواست به قلبت باشد.


هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها

بخواه قلبت را معاینه کنند . دریچه هایش را، ورودی ها و خروجی هایش را

و ببینند به اندازه ی کافی ذخیره شادمانی در قلبت داری یا نه!!


اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام می شود باید بروی پشت

پنجره وبه آسمان نگاه کنی . آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن


تا بالاخره خداوند از آنجا رد بشود؛

آن وقت صدایش کن؛

به نام صدایش کن؛


او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند و از تو می پرسد که چه می خواهی؟؟!

تو صریح و ساده و رک بگو.

هر چیزی که می خواهی از خدا بخواه.


خدا هیچ چیز خوبی را از تو دریغ نمی کند.

شادمان باش او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می کند

که زنده بمانی . از او کمک بگیر. از او بخواه به تو نفس

پشمک ، چرخ و فلک ، قدم زدن ، کوه ، سنگ ،

دریا ، شعر ، درخت ، تاب ، بستنی ، سجاده ،

اشک، حوض، شنا ،راه ، توپ ، دوچرخه ،


دست ، آلبالو ، لبخند ، دویدن


و عشق

بدهد.


آن وقت قدر همه ی اینها را بدان و آن قدر زندگیت را ادامه بده


که زندگی از این که


تو زنده هستی به خودش ببالد!


دیگران را فراموش نکن

نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 10:49 توسط یه غریبه | |

سلام سلام سلام خیلی دلم برای وبلاگم تنگ شده بود اومدم دوباره آپش کنم و برم .چند وقتی بود رفتی بودیم با شوشویی مشهد خیلی خیلی خوش گذشت بهترین مسافرت تو عمرم بود دست امام رضا واقعا درد نکنه از پذیرایشون

خوب عشق من ببخشید اگر دیر دارم ولنتاینو بهت تبریک میگم آخه مشهد بودیم نمیتونستم بیام اینجا ولنتاینو بهت تبریک بگم .

بوسه گرم منو روی چشمات احساس کن

نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 14:19 توسط یه غریبه | |

 

منم بغض دارم منم گريه دارم دلم ميخاد امروز مثل ابر بهاري گريه كنم و اشك بريزم امروز دلم غصه داره امروز دلم حاجت ميخاد از خدا يعني ميده يعني به صلاحمون هست كه بده خداجون به اون الله قسم به اون محمد رسول الله و علي ولي الله در اذان قسم حاجت همه رو روا كن

نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 11:44 توسط یه غریبه | |


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت 13:38 توسط یه غریبه | |

 Do you know the relation between two eyes?  
آيا از رابطه دو چشم باهم آگاهي داريد؟

They never see each other....... ... BUT          
هيچ گاه يکديگر را نمي بينند

They blink  together,                                     
با هم مژه ميزنند

They move together                                   
با هم حرکت ميکنند

They cry together                                        
با هم اشک ميريزنند

They see things together                                
باهم مي بينند
 
They sleep together                                     
با هم مي خوابند

They share a very deep bonded relationship        
با ارتباط عميق با هم شراکت دارند

However, when they see a woman, one will blink and another will not.
  ولي وقتي يک زن را مي بينند يکي چشمک ميزنه و ديگري نميزنه 
 
 
Moral of the story:                                          
نتيجه اخلاقي:

Woman can break any kind of relationship! !!     
زن توانائي قطع هر ارتباطي را داره

نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 14:16 توسط یه غریبه | |

سلام دوستان

امروز میخام یه چند تایی عکس از احساسات حیوانات نشونتون بدم تا متوجه بشید که گاهی اوقات بعضی از حیوانات احساساتی خرج میدن که هیچ کدوم از ما انسانها این احساسا رو درک نمیکنیم برای من خیلی جالب بود یه حیوان با یه خوی حیوانی چطور این همه احساس داره و ما انسانها گاهی اوقات چنان رفتار میکنیم که از یه حیوانم بدتریم


بقیه ادامه مطلب..............


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 10:58 توسط یه غریبه | |

پرشین آنلاین برترین گروه اینترنتی ایرانیان | www.Persian-Group.com

http://www.persian-star.net/template/line/y3a.gif

The best cosmetic for lips is truth
زیباترین آرایش برای لبان شما راستگویی

for voice is prayer
برای صدای شما دعا به درگاه خداوند

for eyes is pity
برای چشمان شما رحم و شفقت

for hands is charity
برای دستان شما بخشش

for heart is love
برای قلب شما عشق

and for life is friendship
و برای زندگی شما دوستی هاست

http://www.persian-star.net/template/line/y3a.gif

بیایید زیبا باشیم

نوشته شده در شنبه سوم مهر 1389ساعت 12:22 توسط یه غریبه | |

 
1
 
هویج حلقه شده شبیه چشم انسان است..مردمک و عنبیه و خط نوری که به چشم میرسد درست مانند چشم انسان میباشد.تحقیقات نشان میدهد که مصرف هویج باعث افزایش جریان خون در  عملکرد چشم میشود.
 

 
حبه های انگور روی خوشه شبیه قلب هستش و هر دونه اون شبیه سلولهای خونی.امروزه تحقیقات نشون داده که انگور برای حیات قلب بسیار مفیده.
 

 
گردو شبیه مغز انسان میمونه .نیم کره راست و نیم کره چپ.قسمت بالای مغز و پایین مغز.حتی چین خوردگی های و پیچیدگی های اون هم شبیه نئو کورتکس میباشد.در حال حاضر میدانیم که گردو ۳۶ مرتبه نورونهای پیام رسان به مغز را گسترش میدهد.
 

 
تا حالا به لوبیا قرمز دقت کردین ..درسته ..شبیه کلیه انسان هستش ..تحقیقات نشون داده که لوبیا قرمز در بهبود عملکرد کلیه نقش بسزایی داره.
 

 
ساقه کرفس شبیه به استخوان است و این نوع از سبزیجات در استحکام استخوان بسیار موثر میباشد.استخوانها تشکیل شده از ۲۳٪ سدیم و کرقس هم ۲۳٪ سدیم داره.چنانچه در رژیم غذایی شما سدیم وجود نداره کرفس میتونه این کمبود رو جبران کنه.
 

 
آوکادو و گلابی و بادمجان برای سلامت سرویکس و رحم درخانمها بسیار موثر میباشد.امروزه تحقیقات نشان میدهد که اگر خانمها در هفته یک عدد آوکادو مصرف نمایند هورمونهای آنها متعادل میشود و از بروز سرطان رحم جلوگیری میکند.جالبه که بدونید ۹ ماه از شکوفه کردن آوکادو تا رسیدن میوه آن طول میکشه..
 

انجیر پر از دونه هستش که وقتی که رشد میکنه بصورت دوتایی رو درخت آویزونه.انجیر باعث افزایش تعداد و حرکت اسپرم مرد و همچنین جلوگیری از عقیم شدن میشود.

 

 
پیاز شبیه سلولهای بدن میباشد.امروزه تحقیقات نشان داده است که پیاز نقش مهمی در خروج مواد زائد در بدن را داراست.و باعث ریزش اشک و شستشوی لایه مخاطی چشم میگردد
 
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 10:39 توسط یه غریبه | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ